خاکی تر از خاک

نصفه شب بود چشم چشم رو نمى دید

سوار تانک بودیم ، وسط دشت کنار برجک نشسته بودم دیدم یکى پیاده میاد

به تانک ها نزدیک مىشد ، چند لحظه توقف می کرد ، می رفت سراغ بعدی

سمت ما هم اومد

دستش رو دو پایم حلقه کرد

پایم رو بوسید و گفت «به خدا سپردمتون.»

گفتم «حاج حسین؟»

گفت «هیس! اسم نیار.»

رفت طرف تانک بعدى

تازه فهمیدم پای رزمنده ها رو می بوسه

گفت اسمشو نیارم که کسی نفهمه پابوسشون همون حاج حسین خرازی فرماندمونه

خدائیش آسمونم در مقابل بزرگی چنین مردانی کم آورده بود...

/ 0 نظر / 10 بازدید