ستون پنجم

آنقدر از ستون پنجم گفته بوند که ازش وحشت داشتم. به ستون حرکت میکردیم و ظلمات بود. احساس کردم یه نفر کنارم نفس میکشه، تا برگشتم دستش رو برد بالا، دیگه معطل نکردم با قنداق تفنگ محکم زدم تو پهلوش و... . بعد که سراغ فرمانده رو از بچه ها گرفتم گفتند: قبل از عملیات دنده اش شکسته و بردنش عقب!

 

/ 0 نظر / 9 بازدید