مکاشفه

از کتاب خاکهای نرم کوشک

کنار یکی از زاغه مهماتها سخت مشغول بودیم تو جعبه های مخصوص مهمات میگذاشتیم و درشان را میبستیم گرم کار یکدفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه با چادر مشکی!داشت پا به پای ما مهمات میگذاشت با خودم گفتم حتما از این خانمهایی است که میان جبهه. اصلا یادم نبود که هیچ خانمی را نمیگذارند وارد ان منطقه شود. به بچه ها نگاه کردم مشغول کارشان بودند و بی تفاوت میرفتند و می امدند. انگار ان خانم را نمیدیدند قضیه عجیب برام سوال شده بود کنجکاو شدم بفهمم جریان چیست. رفتم نزدیک تر. تا رعایت ادب شده باشد سینه ای صاف کردم و با احتیاط گفتم خانم! جایی که ما مردها باشیم شما نباید زحمت بکشین. به تمام قد ایستاد و گفت:مگر شما در راه برادر من زحمت نمیکشید؟ یک ان یاد امام حسین(س) افتادم و اشک توی چشم هام جمع شد . خانم همانطور که روشان ان طرف بود فرمود:هر کس که یاور ما باشد البته که ما یاریش میکنیم

زندگینامه شهید برونسی

/ 1 نظر / 5 بازدید
جواد

خدا روح شهید برونسی را شاد کند. امین[گل]